سکس من و دختر کوچه پشتی

سلام به همه دوستای گلم من مهران هستم میخوام یه خاطره براتون تعریف کنم که امیدوارم خوشتون بیاد اگرم نیومد لطفن(لططططفنااااااااا!)فحش ندین خوب خاطرست دیگه!
قضیه مربوط میشه به دو ماه پیش اون موقع من یه روز با دوستم وحید رفتیم سر قرار با زیدش دم در خونه دختره که کوچه پشتی ما میشینن.چون دفعه اولی بود که همدیگرو میدیدن پریسا(دختره)با دوستش اومده بود آخه خیلی دختر نجیبی بود و من به همین خاطر به رفیقم حسودیم میشد. حالا بگم از دوستش که همون اول دیدم داره یکم بدجوری دید میزنه خلاصه یکم با هم صحبت کردیم چارتایی که خیلی باحال بود تا حالا این طوری با کسی صحبت مثبت نکرده بودم آخه!
دوست پریسا از همون نگاه اول معلوم بود که تنش میخاره یه دختر17-18ساله بودبا موهای بلوند.
دیگه به صورتش نگاه نمیکردمو داشتم تندتند تلمبه میزدم که بعد از بکی دودقیقه دیدم داره آبم میاد کیرمو درآوردم و همشو پاشیدم رو شکمش.بیچاره چه دردی تحمل کرد. هیچی بلند شدم لباسامو پوشیدم که برم ساعت حدود پنج و نیم بود. خیلی خشک باهام خدافظی کرد و من رفتم خونه. بعد از اون سه بار دیگه باهاش سکس داشتم که اگه وقت شد براتون مینویسم. کاملا هم واقعی بود خواستی خواستی نخواستی بکیرم.(شرمنده اونایی که خواستن!)
حدود دوهفته ای میشد که با هم بودیم و تو این مدت من کلا دوبار دیدمش اونم تو محله خودشون ساعت دو سه ی نصف شب.یه روز من داشتم از سر کار میومدم که زنگ زدو گفت بیا محل.تعجب کردم آخه ساعت حدود چهار بعدازظهر بود.راستی اینم بگم که تازه اومدن تو این محل ومن با داداشش کامران یه دوستی خفیفی داشتم.! چنوقت پیشم تصادف کرد و یه ماهی گوشه بیمارستان بود.
هیچی منم سر خرو کج کردم رفتم دم درشون .کوچه اونا بنبسته و از هر لحاظ شرایط جوره و کسی شک نمیکنه.
دیدم خیلی گرم تر ازهمیشه تحویل میگیره وموقع حرف زدن دستمم گرفته بود آخه تاحالا این کارو نکرده بود.این شد که فضولیم گل کردو گفتم چیشده امروز انقدر مهربون شدی؟گفت من همیشه مهربونمو از این غزلیات...!بعدم جدی شدو گفت که امروز مادرپدرم واسه ملاقات کامران رفتن بیمارستان و تا شب اونجان.منومیگی !!!تو دلم گفتم قربون اون مادرپدرت بشم من!!
بهش گفتم با این حساب الآن خونه تنهایی خیلی نازو جیگر کباب کن گفت اوهوم.گفتم نمیخوای دعوتم کنی بیام تو؟همین الآن از سرکار اومدما؟
ته دلش راضی نبود ولی با هزار من و من گفت بفرمایید ولی زود باید بری گفتم این چطرزه حرف زدنه بی ادب گفت آخه میترسم کسی بیاد یهو.گفتم باشه قربونت برم میدونم یه چایی به ما بدی حله!رفتیم داخل پذیرایی من نشستم روی کاناپه و منتظر بودم ببینم چیکارمیکنه دیدم رفت تو آشپزخونه.پشتسرش رفتم الاغ داشت واقعا چایی میریخت!!
بهش گفتم ول کن عزیزم اومدم خودتو ببینمو برم.دستشو گرفتم بردم توهال نشستیم رو مبل میخواستم حرفای مثلن رومانتیک بگم دیدم قلبش تندتند میزنه و رنگش پریده گفتم نترس خوشگلم بغلش کردمو محکم فشارش دادم و گفتم هیچ اتفاقی نمیوته ولی بازم یکم میترسید.سر همین قضیه رشته ی کار اومد دست ما!!
شروع کردم از صورتش یه بوس آروم کردم اونم کم کم داشت آروم میشد دست مون گرفتو گفت مهران جان گفتم جانم عشق من گفت قول بده همیشه دوسم داشته باشی گفتم قول میدم عزیزم تاته جهنمم بری پات وای میستم.وای هیچوقت اون لحظه رو یادم نمیره سرشو آورد جلو و آروم شروع کرد ازم لب گرفتن.منم که حسیه حسی شده بودم با ولع تمام لباشو میخوردم باخنده گفت آروم همش مال خودته!!ولی من بازم لباشو میک میزدمو لذت میبردم.
همزمان بادستم داشتم کمرشو نوازش میکردم که یه شیطنتاییم میکردمو گاه گداری دستمو به کونش نزدیک میکردم
ولی حالیش نبود تا این که دلو به دریا زدمو آروم نوک انگشتامو بردم زیر شلوارش. دیدم سرشو زود کشید عقبو گفت دیوونه چیکار میکنی؟گفتم عزیزم ما امروز مال همیم زیاد اذیت نمیشی درعوض بهم ثابت میکنی که عاشقمی.گفت آخه...حرفشو قطع کردمو گفتم هیسسسس..بعد شوع کردم به لب گرفتن و باز دستمو بردم زیر شلوارش لنبه های کونش یخ یخ بود.با شرتش یکم بازی کردمو ولش کردم .گفتم بلند شو.
خودمم وایستادم (آخه من عاشق ایستاده لب گرفتنم)شروع کردم دوباره لب بازی و باز دستمو این بار بیشتر بردم داخل شلوارش و یکم آوردمش پایین دیگه داشت نفس نفس میزد و همین منو حشری تر میکرد.دستاشو دورم حلقه زده بود ومحکم منو به خودش فشار میداد.دیگه لباشو ول کردمو تو یه حرکت(!!)شلوارشو تا مچش کشیدم پایین یه جییغ یواش زد من با خنده گفتم هیسسسسسس دیوونه چیکار میکنی؟هیچی نگفت.ولی انصافا چ پاهای ظریف و سفیدی داشت.خوابوندمش رو کاناپه و آروم بند کرستشو باز کردم بکم مقاومت میکرد ولی با اصرارمن راضی شد.سینه هاش کوچولو و سفید بودن نوک سینه هاش یه سانتی زده بود بیرون.شروکردم به لیسیدن نوک سینه هاش و کم کم سینه شو کامل میخوردم دیگه داشت ناله میزد پاهاشو جمع کرده بود آورده بود روی کمر من عاشق اینجور لحظه هام.درگوشش گفتم چقدر منو دوست داری؟ با آه و ناله گفت خیلی عزیزم خیلی.
پس اجازه میدی که امروز هردومون خیلی لذت ببریم نه؟دوزاریش افتادو با من من گفت باشه.
منم پاشدم لباسامون درآوردم نشستم سمت پاهاش و پاهاشو جمع کردم دادم بادستاش نگه داره.حالا دیگه سر کیرم
قشنگ داشت به سوراخ آیدا خانوم نگاه میکرد(!!).یکم تف کردم روکیرم وداشتم میمالیدمش و بادست دیگم سوراخ کونشو ماساژ میدادم تا باز شه.خودشم یه پاشو گذاشت رو شونم و با یه دستش شروع کرد کوسشو میمالیدو تندتندنفس نفس میزد.خلاصه دیگه طاقت نیاوردم و سر کیرمو گذاشتم دم سوراخش تا متوجه شد سرشو بلند کرد یه نیگا به کیر خایه ما کردو سرشو دوباره انداخت رو مبل.آروم آروم هل دادم به داخل سوراخش وای چقدر تنگ و داغ بود انگار تو بهشت بودم.خلاصه با یه دستم دهنشو گرفتم و محکم فشار دادم کیرم تا نصفه رفت تو دیدم میخواد جیغ بزنه الهی بمیرم براش صورتش قرمز شد معلوم بود خیلی درد داره.منم نامردی نکردموتا دسته فرو کردم
خلاصه مراسم گل گفتن و شنفتن آقاوحید و پریسا خانوم تموم شد.ساعت حدود یک و نیم شب بود که منو وحید داشتیم دوروبرای محله ی ما کوس چرخ میزدیم که پریسا به وحید زنگ زد.یکی دو دیقه با هم صحبت کردن تا اینکه دیدم وحید میگه الآن گوشیو میدم به مهران.گوشیو ازش گرفتم سلامو احوال پرسی که گفتم بجا نمیارمو این حرفا نگو همون دختره دوست پریسا بود.اسمشم آیدا بود.گفت که شما میخواستین با من آشنا بشین؟منم گفتم واللا نمیدونم و این حرفا خلاصه شماره خودمو براش اس کردم و اینجوری با هم آشنا شدیم.وارد جزئیات نمیشم.

نوشته: مهران

1
نمره شما: هیچ :میانگین 1 (3 رأی )

10 نظر

چى شد يهو شق درد بهت فشارآورد

نوشته jamal007 در 25. December 2013 - 17:47

چى شد يهو شق درد بهت فشارآورد وسط کوچه کف دستی زدی؟

ادمين وقت کردى اين داستان رو

نوشته jamal007 در 25. December 2013 - 17:54

ادمين وقت کردى اين داستان رو بخون.کاش ينفر قبل از آپ شدن يک نگاهی به داستانها ميکرد.

خدایی خودت خندت نگرفت وقتی

نوشته mohammad_x در 25. December 2013 - 22:34

خدایی خودت خندت نگرفت وقتی داشتی میننوشتی؟؟؟؟

انگار چندتا جمله از داستانت

نوشته hoseinetanha در 25. December 2013 - 23:22

انگار چندتا جمله از داستانت جابجا شده.

من قبلا هم پیشنهاد داده بودم

نوشته H.u.n.t.e.r در 26. December 2013 - 0:13

من قبلا هم پیشنهاد داده بودم که ادمین خودش قبل اپ شدن بخونه!
خداییش اگه بخونه ناجورترین کامنتارو خودش میزاره !

جون اون امواتت ننویس جون هر

نوشته day-night در 26. December 2013 - 1:45

جون اون امواتت ننویس جون هر کی که توی این دنیایی حتی حیوان هم ننویس دارم بهت میگم گوساله ننویس حالیته یا نه

يكي به اين نويسنده ها بگه ما

نوشته MS.TEACHER در 26. December 2013 - 2:44

يكي به اين نويسنده ها بگه ما به صرف خوش نيومدن فحش نمي ديم و حتما بايد داستان واقعا كس شعر باشه يا سرشار از غلط املايي و انشايي تا فحش بخوره . اي بابا

دفعه اول بود هم رو مي ديدن بعد دختره زيد يارو بود؟ تو اصلا مي دوني زيد يعني چي ‌؟ فحش بدم حالا يا ندم ؟
اگه تنها ميومد نا نجيب بود مرتيكه ؟‌ استغفرالله حيف كه عاجزانه خواهش كردي فحش نديم .

نصف داستان تو خوردي ؟ از حرف تو كوچه پريدي به تلمبه زدن ؟ نه خداوكيلي فحش لازم نيستي تو الان ؟
كلا پاراگراف هاي داستان بي ربط چيده شده بودن . ويرايش مال همين موقع هاست .
لطف كن ديگه ننويس كه حتما دفعه بعدي همون كيري كه حواله كردي رو تا مي كنم تا تخمات مي كنم تو حلقت . نه به اون كون دادنت براي فحش نخوردن نه به اين كه چند خط كه نوشتي حشري شدي يادت رفت از ترس كونت به گه خوري افتاده بودي كه نكنه فحش بشنوي دچار اوخ روحي بشي

تخمی بود، دیگه ننویس . . . .

نوشته takavarjoon در 26. December 2013 - 11:37

تخمی بود، دیگه ننویس . . . . . . . . . . . .
کله کیری هیچ کسی متوجه نشد که چی نوشتی. دیگه ننویس.

کیرم تو کوس ننت با این نگارشت

نوشته ahmadtara در 26. December 2013 - 18:46

کیرم تو کوس ننت با این نگارشت حداقل مثل ادم مینوشتی این همه کیر ناقابل تو لنگ ننت جا نمیرفت شادی